امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

17 اسفند 1391 کارها و عکسهای جدید

سلام عزیزای دل من   * 15 اسفند حلقه ختنه امیر علی جان افتاد , ولی یکم انگار که جاش ملتهب بود و چرک کرده بود , مامان عطی رو گفتم اومد پیش ایلیا و من و امیرعلی دوتایی رفتیم دکتر , امیر علی بیرونو خیلی دوست داره و فقط نگاه میکنه و میخنده , تو کل مسیر رفت و برگشت و مطب جیکس درنیومد و برگشتنی هم خوابید , فدای اون صورت مثل ماهت بشم مامانی شکرخدا دکتر گفت چیزمهمی نیست و با پمادی که داده زودی خوب میشه همون شب داشتم به کارای خونه میرسیدم که دیدم صدای غرغر امیر علی میاد تندی اومدم دیدم دمرو شده و داره با عروسکش حرف میزنه ... و غر غر میکنه که چرا تشریف نمیبره تو دهنش گذاشتمش سر  جاش اما بلافاصل...
24 اسفند 1391

24 اسفند 1391 )عکس(

پسرای خوبم : خیلی جیگر شدیدا ... امیر علی از وقتی غلط زدن یاد گرفتی به پهلو میخوابی و منو دیوونه میکنی با این کاراااااااااااااات ایلیا جونمم با صداهای جدید که در میاری و شیرینکاریات مامانو هلااااااااک کردی میمیرم واستووووووووووووووون  عکساتونو میذارررررررررررم ادامه مطلب   ایلیا جون خوش خنده من     اینجا ذوق کردی ( هروقت بیش از حد ذوق میکنی 2 تا دستات تا مچ میره تو دهنت , هم میخندی , هم صدا در میاری هم دست میخوری )     قربون خوابیدنت بره مامان امیرعلی جاااااااااان       ببین چه جوری پاهاتو میذاری ...
24 اسفند 1391

عکسهای شیرمردای من تو 4 ماه و 10 روزگی

عزیزای دلم : خدارو برای هر لحظه بودنم با شما و اینکه شما برای منید ١٠٠٠ بار شکر میکنم . هیچ معجزه ای زیبا تر و دلچسبتر از وجود شما برای من نخواهد بود ٤ ماه و ١٠ روزه که من مادرم !!! تمام زندگی و جانم فدای شما , از خدا میخوام تا مارو برای هم حفظ کنه و تا وقتی به من عمر بده که سعادت و خوشبختیتونو ببینم     خدایا شکرت به خاطر بخت خوبی که به من عطا کردی , به خاطر همسر خوب و مهربونم و بچه هایی که تن سالم دارن و به دنیا لبخند میزنن و این خنده ها واسه من شیرینترین لحظه هارو میسازه   شکرت به خاطر ایلیا و امیرعلی مهربون و آرومی که به ما دادی و خوشبختی مارو ١٠٠ برابر ک...
9 اسفند 1391

91/12/07 امیرعلی هم مرررررد شد ...

امیر علی جان : پسر خوبم امروز ساعل 4 واست وقت ختنه گرفته بودم ( بیمارستان صارم  , دکتر امینیان ) چون ایلیا هم اون ختنه کرده بود بردیمت همونجا , بابایی ساعت 3.30 اومد دنبالمون و رفتیم ... خیلی استرس داشتم که زیاد اذیت نشی , آخه شما کلا حساس تر از ایلیا هستی مامانی نتونسم واستم پشت در اتاق و رفتم تو حیاط که صدای گریتو نشنوم یه ربعی طول کشید تا آوردنت بیرون , تو بغل دکترت بودی و  رنگتم پریده بود  عزیز دلم  خیلی گریه کردی اومدی بغلم تو چشام نگاه کردی و دوباره زدی زیر گریه منم گریم گرفت , ایلیا هم با تعجب مارو نگاه میکرد ... عزیزم الان خوابی و بیدار میشی گریه میکنی . انگار میسوزه جاش فدات شم در عوض ...
9 اسفند 1391

91/10/14 درد دل

پسرای عزیزم :   امروز به خاطر کیستی که تو سینم درومده یهووووو رفتم بیمارستان صارم ( همونجا که دنیا اومدید ) ... خانمهای باردارو میدیدم یاد خاطرات خودم می افتادم که چه قدر ما رفتیم و اومدیم , چه روزهایی رو گذروندیم سخت , تلخ , شیرین , هنوز هم خاطره روز تولدتون برام گریه آوره و خاطره روزهایی که بستری بودید عجیب بهم میریزتم اونروزا واسم خیلی سخت بود و اینو وقتی الان بهش فکر میکنم بیشتر میفهمم ,  اما گذشت و خداروشکر الان صحیح و سالم پیش مایید   دو ماه و 18 روزه امروز داشتم به آینده فکر میکردم , به اینکه چهاردست وپا برید , راه بیوفتید , بدوید و بزرگ شید ,, وای که چه قدر دلم واسه...
9 اسفند 1391